به یاد بم و بسطامی

قرار بر این شد که مطلبی از بم بنویسم. ولی هر چه فکر کردم دیدم چیزی به خاطرم نمی رسد تا به عنوان مطلبی ناگفته یا ناشنیده بر زبان بیاورم، فقط یادی از ایرج بسطامی بود که ذهنم را درگیر کرد. ایرج بسطامی...

سخت بود.

وقتی این خبر را شنیدم و قرار شد در سایت درج شود... سخت بود...

چون هیچ خبرگزاری، و یا مقام رسمی این خبر را اعلام و تایید نکرده بودند. و البته همه سرگرم کارهای کمک رسانی بودند.

یکی از دوستان این خبر را به من رساند. به خاطر می آورم که این خبر را در حالی نوشتم و در سایت قرار دادم که هیچوقت تا آن زمان از به روز رسانی سایت تنفر نداشتم.

ای کاش این خبر اشتباه باشد.

منبع موثق بود و بدون اشتباه، ولی شاید...

بی فایده بود.

از یکی دیگر از دوستان که با خانواده بسطامی ارتباط داشت پرسیدم.

تعجب کرد.

پس از چند دقیقه تماس گرفت و گفت، ایرج بسطامی هم زیر آوار ماند و درگذشت.

خبر را زدم و اندک زمانی پس از درج در سایت چند نفر از دوستانم تماس گرفتند و پرسیدند. گفتم همانی بود که دیدید. و چند ساعت بعد رادیو و تلویزیون به گونه ای از بسطامی می گفتند که... بگذریم...

وقتی در خانه موسیقی جمع شدیم، دوستان را پس از ماه ها دیدیم و خوش و بش و...

عکس یادگاری و امضا و...

ای کاش ...

نمی دانم.

یاد و خاطره بسطامی گرامی باد.

رضا کلانتری

پنجم دی ماه هشتاد و چهار (دو سال پس از زلزله بم)